زين الدين محمود واصفى
31
بدايع الوقايع ( فارسى )
كيست آن سياح « 1 » كو را هست بر دريا گذر * مسرعى كو سال و مه بىپاى باشد در سفر رهبر خلق است او را خود نه چشم است و نه گوش * نام او طيار و او را خود نه بال است و نه پر هركه جاى خويشتن اندر دل او باز كرد * گر رود در بحر قلزم باشد ايمن از خطر مالدارى كرده همچون غافلان تكيه بر آب * فارغ است از بازگشت و ايمن است از خير و شر اعتماد اهل دنيا بر وى و او بىثبات * آب دريا تا كمرگاه وى و وى مختصر « 2 » در ميان بحر همچون بحر باشد خشكلب * باشدش بيم هلاك آنگه كه شد لبهاش تر و العياذ آن دم كه آيد پاى او روزى به سنگ * پشت خلقى بشكند از بيم مال و بيم سر هست او را جاريه اسم علم وين جاريه * هرزمانى گردد آبستن به چندين جانور مىخزد بر سينه همچون مار نه دست و نه پاى * و آنگهى مانند كژدم دم برآورده به سر عاقبت باشد هلاك او چو مستسقى در « 3 » آب * ز آن كه چون مستسقيان باشد ز آبش ناگذر خانهء بنياد او بر « 4 » آب و آبادان ز باد * و آنگهى همواره او از خاك و آتش برحذر
--> ( 1 ) - A : چيست كان سياح . ( 2 ) - C , T : محتضر . ( 3 ) - P ص a 11 : ز . ( 4 ) - C : پر .